تبليغاتX
 
آقای گل جهان _ شهریار فوتبال ایران

 

دکتر شریعتی:

زنی که زیبایی اندیشه نداشته باشد، زیبایی بدنش را به نمایش می گذارد.

http://i41.tinypic.com/2yxqkw1.jpg

آزادی اندیشه، با شال سبز نمی شه!

پرده اول : مهر 87 کلاس ادبیات فارسی ، در کنار دختری نشسته بودم نه خیلی آنچنانی و نه مذهبی . نا خود آگاه چشمم افتاد به برگه پرینت (انتخاب واحد ) توی دستش  . بالای اون نوشته شده بود : ف سادات فقهی ... .

با حالت ذوق زده گفتم : چه جالب تو سیدی ؟

با کمی مکث و حالتی عجیب گفت : آره ، اما ...

اومدن استاد ادبیات مانع از ادامه بحثمون شد . توی زمان آنتراکت رو کرد به من و پرسید : تو به سید بودن اعتقاد داری ؟؟

من : خب معلومه . ما به خاطر جدشون بهشون احترام ویژه میذاریم . مگه خودت نداری ؟

ف : نه ... . میدونی من برام مهم نیست که سیدم . اصولا به خیلی چیزا اعتقاد ندارم .

...

...

با حالتی این حرف میزد که گویی از اینکه در کنار اسمش کلمه سادات اومده خجالت میکشه و به اینکه اعتقاد به خیلی چیزها نداره مباهات میکنه .

 

پرده دوم : بهمن 87 در حال برگشت ازامتحانات دانشگاه . من و یکی از دوستام در رابطه با امام خمینی ، نورانیتش ، نگاه و کلام نافذش صحبت میکردیم . ف ناظر حرف های ما بود . با حالتی تمسخر آمیز ... و پوزخند میزد .

من : چیه ؟ نکنه به این یکی هم اعتقادی نداری ؟

ف : آره اعتقاد ندارم . مثلا چرا باید اعتقاد داشته باشم ؟

من : چون حداقلش اینه که یه رهبر جهانیه . رهبری که حتی خیلی غیر ایرانی ها و غیر مسلمون ها میپرستنش .

ف : من اصلا ازش خوشم نمیاد . من ( چ ) رو دوست دارم !! ( معمولا اونایی که میخوان ادای روشنفکر ها رو در بیارن به چگوارا میگن چ )

...

...


پرده سوم : اسفند 87 در مسیر دانشگاه .

ف با افتخار و تیریپ روشنفکری : میدونی من دختر عموم تحقیق کرده به این نتیجه رسیده که زردشتی بشه .

من : تو چی ، تو نمیخوای زردشتی بشه ؟

ف : آم ... . مدونی ؟؟ من هنوز دینمو انتخاب نکردم به اسلامم اعتقادی ندارم .

من : زندگی ادواردو آنیلی رو شنیدی ؟؟

...

...

ف : سرمو خوردی امروز .

 

پرده چهارم : یکی دو هفته مانده به انتخابات 88 ، سالن دانشگاه .

ف رو به من و دوستم : شما دو تا لابد میخواید به احمدی نژاد رای بدید .

من و دوستم : صد در صد . شک نکن .

ف : واقعا متاسفم .

من : چرا مگه احمدی نژاد چی کار کرده ؟؟

ف : دروغ گفته .

من : چه دروغی گفته ؟

ف : خیلی دروغا .

من : دوتاشو بگو .

ف : نمیدونم به هر حال من ازش خوشم نمیاد .

من : حالا چرا میخوای به موسوی رای بدی ؟ به خاطر کدوم برنامش ؟ چون همتون میدونید که برنامه خاصی نداده و فقط داره تخریب میکنه .

ف : من نمیدونم . ولی من به موسوی رای میدم دلایل خاص خودمم دارم .

من : خب دلیلاتو بگو ما هم بشنویم .

ف : ما کلا خانوادمون تا حالا به هاشمی و خاتمی رای دادن حالا هم میخوایم به موسوی رای بدیم.

من : دلیل محکم و قاطعی بود !!

 

پرده پنجم : 14 خرداد 88 فردای مناظره دکتر و موسوی .

ف پیامکی با این مضمون فرستاد ک دست مریزاد سید !! چه زیبا تفاوت میان وقاحت عمرو عاص و حیای علی رو به تصویر کشیدی .

پیامک من : اولا که شما به سید بودن اعتقادی نداشتی . ثانیا که چرا دکتر وقاحت کرده ؟؟ چون علی وار دست دزد های مملکت رو با شجاعت تمام رو کرد ؟

ف جوابی برای سوال اولم نداشت : من سیدم ،  مقامم پیش خدا از تو بیشتره در ضمن اون به رئیس تشخیص مصلحت توهین کرد . یکی از ارکان نظام و نظام رو به خطر انداخت  . میر ما نخست وزیر امام بوده ، خانواده امام هم از میر حسین حمایت کردن .

من : شما که گفته بودی به اسلام هم اعتقادی نداری ولی حالا که عابد و مسلمانا شدی باید خدمتت عرض کنم نص صریح قرآن اینه : ان اکرمکم عند الله اتقیکم . یادته وقتی ما از امام حرف میزدیم بهمون نیشخند میزدی ؟ حالا امروز برای چه هدفی اسم مقدس امام ما و عشق ما شده ملعبه دستای شماهایی که تا دیروز مسخرش میکردید ؟؟

پرده آخر : چند تا پیامک دیگه هم از طرفش اومد . همرو نخونده پاک کردم . پی بردم به ذات این جماعت (...) صفت صد رنگ . جماعتی که حالا فقط برای رسیدن به اهدافشون ، سبز شدن  .جماعتی که دیروز حتی با الفبای اسلام هم بیگانه بودند امروز با آدامس های توی دهان و کفش هایی که پاشونه  و وضو نگرفته ، سبز میپوشن و توی صف های نماز جمعه دولا و راست میشن . اونها میرن چون اسرائیل از اونها خواسته توی صفوف نماز جمعه روز قدس فریاد بزنن : نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران .... .

 

این پست زیبا نوشته دوست خوب، انقلاب سوم است.

+ نوشته شده توسط رسول عظیمی در نهم آبان 1388 و ساعت 11:14 قبل از ظهر |
ذكر فضائل امير المؤمنين از طرف عمرو عاص
 
به معاويه گفتند: كه عمرو عاص با هوش‏ترين عرب است و اگر مى‏خواهى به حكومت‏برسى و
قتال تو با على بن ابى طالب سر و صورتى گيرد از عمرو عاص بى‏نياز نخواهى بود، بنابر اين‏معاويه نامه‏اى به عمرو عاص نوشت و او را به يارى خود براى پيكار با امير المؤمنين دعوت كرد،

عمرو عاص در جواب او نوشت:

اما بعد فانى قرات كتابك و فهمته.فاما ما دعوتنى اليه من خلع ربقة الاسلام من عنقى و التهون معك فى الضلالة و اعانتى اياك على الباطل و اختراط السيف فى وجه امير المؤمنين على بن ابيطالب فهو اخو رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم و وليه و وصيه و وارثه و قاضى دينه و منجز وعده و صهره على ابنته سيدة نساء العالمين و ابو السبطين الحسن و الحسين سيدى شباب اهل الجنة.

و اما قولك انك خليفة عثمان فقد عزلت‏بموته و زالت‏خلافتك و اما قولك ان امير المؤمنين اشلى الصحابة على قتل عثمان فهو كذب و زور و غواية.ويحك يا معاوية اما علمت ان ابا الحسن بذل نفسه لله تعالى و بات على فراش رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم، و قال فيه: من كنت مولاه فعلى مولاه؟ فكتابك لا يخدع ذا عقل و لا ذا دين، و السلام.

«اما بعد من نامه تو را خواندم و از مضمون آن آگاهى يافتم.اما آنچه مرا بدان دعوت كردى از انداختن ذمه اسلام را از گردن خودم، و با تو به ضلالت و پستى ملحق شدن و يارى نمودن تو را بر باطل و شمشير كشيدن در روى امير المؤمنين على بن ابى طالب، پس او برادر رسول خدا و ولى او و وصى او و وارث او و ادا كننده دين او و وفا كننده وعده او و داماد و شوهر دختر او سيده زنان عالميان، و پدر دو سبط او حسن و حسين دو سيد جوانان اهل بهشت است.

و اما اينكه گفتى كه: من خليفه عثمانم، به مرگ عثمان از حكومت معزول شدى و ديگر تو را در شام خلافتى نيست.

و اما اينكه گفتى: امير المؤمنين صحابه رسول خدا را بر كشتن عثمان برانگيخت، اين گفتارى است دروغ و باطل و براى اغواء نمودن مردم جاهل دستاويز نموده‏اى.

واى بر تو اى معاويه آيا نمى‏دانى كه حضرت ابو الحسن جان خود را در راه خدا بذل نمود و شب در بستر رسول خدا خوابيد و تا به صبح در آنجا بيتوته نمود و رسول خدا درباره او گفت: «كسى كه من ولى و صاحب اختيار او هستم على ولى و صاحب اختيار اوست‏»؟! اين نامه‏اى كه تو نوشته‏اى صاحب عقل و دين را نمى‏تواند بفريبد، و السلام‏».چون نامه عمرو عاص به معاويه رسيد، عتبة بن ابى سفيان به او گفت كه: مايوس نباش و او را به حكومت و ولايت وعده بده و در سلطنت‏شريك گردان.لذا در نامه ديگرى كه به او نوشت و منشور حكومت مصر را ضميمه نمود، چون عمرو عاص خود را حاكم مصر ديد قلبش به معاويه گرائيد و براى كارزار با على بن ابى طالب به شام كوچ كرد.
------------------------------------------------------------------------------------------------------
منابع :
1)«تذكره‏» سبط ابن جوزى ص 49- 50
2) «امام شناسي » علامه سيد محمد حسين حسيني طهراني (كتاب مذكور در اين سايت موجود است)
+ نوشته شده توسط رسول عظیمی در هشتم آبان 1388 و ساعت 4:53 بعد از ظهر |
تا به حال نام يوم الهدم را شنيده ايد ؟
 تا به حال نام يوم الهدم را شنيده ايد ؟
 
 يوم الهدم يعني روز ويران کردن ...

در هشتم شوال سال 1344 هجري قمري پس از اشغال مکه ، وهابيان به سرکردگي عبدالعزيزبن سعود روي به مدينه آوردند و پس از محاصره و جنگ با مدافعان شهر ، سرانجام آن را اشغال نموده ، مأمورين عثماني را بيرون کردند و به تخريب قبور ائمه بقيع و ديگر قبور هم چنين قبر ابراهيم فرزند پيامبر اکرم – صلي الله عليه و آله و سلم – قبور زنان آن حضرت ، قبر ام البنين مادر حضرت اباالفضل العباس – عليه السلام – و قبر عبدالله پدر پيامبر و اسماعيل فرزند امام صادق – عليه السلام –  و بسياري قبور ديگرپرداختند . ضريح فولادي ائمه بقيع را که در اصفهان ساخته شده بود و روي قبور حضرات معصومين امام مجتبي ، امام سجاد ، امام باقر و امام صادق – عليهم السلام – قرار داشت را از جا در آورده ، بردند . اما اين اولين حمله آنان به مدينه نبود . آنان در سال 1221 هجري نيز يک بار ديگر به مدينه هجوم برده ، پس از يک سال و نيم محاصره توانسته بودند آن شهر را تصزف کنند و پس از تصرف اقدام به غارت اشياي گرانبهاي حرم پيامبر – صلي الله عليه و آله و سلم – و تخريب و غارت قبرستان بقيع نمودند .

طبق نقل تاريخي آن ها در اين حمله چهر صندوق مملو از جواهرات مرصع به الماس و ياقوت گرانبها و حدود يکصد قبضه شمشير با غلاف هاي مطلا به طلاي خالص و تزيين شده به الماس و ياقوت و ... به يغما بردند . و اين نيز نخستين حمله آنان به مقدسات اسلامي نبود . صلاح الدين مختار نويسنده و مورخ وهابي در کتاب "تاريخ امملکه العربيه السعوديه کما عرفت" بخشي از افتخارات وهابيت در حمله به کربلاي معلي را چينن شرح مي دهد : در سال 1216 اميرسعود در رأس نيروهاي بسياري از مردم نجد و حبوب و حجاز و تهامه و نواحي ديگر به قصد عراق حرکت نمود و در ماه ذي القعده به شهر کربلا رسيد و آن را محاصره کرد . سپاه مذکور باروي شهر را خراب کردند و به زور وارد شهر شدند . بيشترمردم را در کوچه و بازار و خانه ها به قتل رسانيدند و نزديک ظهر با اموال و غنائم فراوان از شهر خارج شدند ، سپس در محلي به نام ابيض گرد آمدند . خمس اموالرا خود سعود برداشت و بقيه را به هر پياده يک سهم و به هر سوار دو سهم قسمت کرد .(چون به نظر آنها جنگ با کفار بود)

عثمان بن بشر از ديگر مورخان وهابي درباره حمله به كربلا چنين مي نويسد: "… گنبد روي قبر (يعني قبر امام حسين عليه السلام) را ويران ساختند و صندوق روي قبر را كه زمرد و ياقوت و جواهرات ديگر در آن نشانده بودند، برگرفتند و آنچه در شهر از مال و سلاح و لباس و فرش و طلا و نقره و قرآن هاي نفيس و جز آن‌ها يافتند، غارت كردند و نزديك ظهر از شهر بيرون رفتند در حالي كه قريب به 2000 تن از اهالي كربلا را كشته بودند."
 
جالب اين جاست كه مورخ مزبور نام كتاب خود را "عنوان المجد في تاريخ نجد" گذاشته و از اين وقايع به عنوان نشانه‌هاي مجد و شكوه و عظكت وهابيت ياد كرده است!

اما اين فقط شيعيان و اماكن مقدسه آن‌ها نبودند كه وهابيان آثار مجد و شكوه خود را در آن به نمايش گذاشته‌اند، مكه مكرمه و طائف نيز از حملات آنان در امام نماند. "جميل صدقي زهاوي" در خصوص فتح طائف مي نويسد: "طفل شيرخواره را بر روي سينه مادرس سر بريدند، جمعي را كه مشغول فراگيري قرآن بودند كشتند، چون در خانه‌ها كسي باقي نماند، به دكان‌ها و مساجد رفتند و هر كس بود، حتي گروهي را كه در حال ركوع و سجود بودند، كشتند. كتاب‌ها را كه در ميان آن‌ها تعدادي مصحف شريف و نسخه‌هايي از صحيح بخاري و مسلم و ديگر كتب فقه و حديث بود، در كوچه و بازارافكندند و آنها را پيمال كردند."

سرزدن اين قبيل امور از پيروان محمد بن عبدالوهاب شگفت نيست! تابعان كسي كه همه مسلمانان را كافر و مشرك مي دانست و مكه و مدينه را قبل از آنكه به دست وهابيان بيافتد، دارالحرب و دارالكفر!مي دانست. در كتاب "الدررالسنيه" مي خوانيم:

"وي - محمد بن عبدالوهاب – از صلوات بر پيامبر صلي الله عليه و اله نهي مي‌كرد و از شنيدن آن ناراحت مي‌شد. صلوات فرستنده را اذيت مي‌كرد و به سخت‌ترين وجه مجازات مي نمود.

 
حتي او دستور داد مرد نابيناي متديني را كه مؤذن بود و صوت خوشي داشت، چون به حرف او گوش نداده، بر پيامبر صلوات فرستاده بود، به قتل رسانند. بسياري از كتب مربوط به صلوات بر پيامبر صلي الله عليه و آله را به آتش كشيد و به هريك از پيروانش اجازه مي داد قرآن را مطابق فهم خود تفسير كند."
 
محمد بن عبدالوهاب به نوبه‌ي خود در اعتقادات پيرو"ابن تيميه حنبلي" است، كه در قرن هشتم هجري مي‌زيسته است، از ابن تيميه عقايد جالبي نقل شده است. از جمله اينكه او خدا را جسم مي‌دانست! براي ذات مقدس خداوند دست و پا و چشم و زبان و دهان قائل بود! ابن بطوطه جهانگرد معروف در سفرنامه‌ي حود مي گويد: "ابن تيميه را بر منبر مسجد جامع دمشق ديدم كه مردم را موعظه مي‌كرد و مي‌گفت: خداوند به آسمان دنيا مي‌آيد، همان گونه كه من اكنون فرود مي‌آيم! سپس يك پله از منبر پائين مي‌آمد!"

عقايد او آنچنان سخيف و بي‌مقدار بود كه خود اهل سنت وي را به زندان افكندند و در رد او كتب متعددي را به رشته تحرير درآوردند.

اين قطره‌اي كوچك از مرداب اعتقادات و عملكرد وهابيان در طول اين ساليان است. در طول اين دوران دانشمندان زيادي چه شيعه و چه سني به نقد عقايد وهابيت دست زده‌اند و به شبهات گوناگون آنان پاسخ داده‌اند. يكي از شبهات آنان مسأله‌ي بناء بر قبور است. آن‌ها ساختن بنا اعم از مسجد يا غير آن را بر قبر حرام  مي‌دانند. در اين نوشتار سعي مي كنيم پاسخي مناسب به شبهه‌ي مذكور بدهيم. نخست آنكه: اين شبهه‌ي آنان را صريح آيه‌ي 21 سوره كهف دفع مي‌نمايد، كه در خصوص ماجراي اصحاب كهف از قول مومناني كه مي‌خواستند ياد اصحاب كهف را گرامي دارند مي فرمايد: لَنَتَّخِذَنَّ عَلَيْهِم مَّسْجِدًا (بي ترديد بر روي قبور آنان مسجدي بنا مي كنيم) دوم آنكه: هنگام ظهور اسلام و در دوران فتوحان اسلامي بناهايي بر قبور انبياء گذشته وجود داشت. از جمله مي‌توان به قبر حضرت داوود و حضرت موسي در بيت المقدس اشاره نمود. جالب اينجاست كه خليفه دوم كه طبق نظر اين آقايان از صحابه است و معصوم، خود براي انعقاد پيمان صلح به بيت المقدس رفت و پس از تسلط بر آن شهر، اقدامي در راستاي از بين بردن اين قبور به عمل نياورد…

اما به راستي قومي كه در تاريخ نه چندان طولاني خود، چنان كه از زبان مورخين خودشان شنيديم قرآن‌ها را در خيابان‌ها لگد مال ساختند و در قتل عام پيروان علي عليه السلام و ساير خلفا فرقي نگذاشتند و مجد خود را در غارت و قتل جستجو مي كردند، شايستگي اين را دارند كه مخاطب يك استدلال قرآني و يا حتي تاريخي قرار گيرند؟!
 
 
+ نوشته شده توسط رسول عظیمی در دوازدهم مهر 1388 و ساعت 5:39 بعد از ظهر |
بشکن سبوی باده را
مستی تویی هستی تویی
در این سرای نیستی
مستی تویی هستی تویی
تو آفتاب هشتمین
سر چهارده عدد
بیدار کن خواب مرا
از وحشت این دیو و دد
بنگر که از هفت آسمان
جایی فرا سوی زمان
نوری هبوط می کند
در غربت این لا مکان
بنگر که دریا خون شده
فواره ها گلگون شده
لیلای بی دل را ببین
از عشق تو مجنون شده
در این غروب واپسین
از چتر خورشید یقین
نور حقیقت می چکد
بر خاک مشکوک زمین
فریاد و بانگی می رسد
عالم سکوت می کند
از هیبتش سلطان دهر
آسان سقوط می کند
آدم هراسان می شود
محشر نمایان می شود
از تاول آئینه ها
خورشید گریان می شود
تقدیر ما در دست توست
زنجیر بر دستان ما
ما را رها کن از عدم
هستی بده بر جان ما
بشکن سبوی باده را
مستی تویی هستی تویی
در این سرای نیستی
مستی تویی هستی تویی
تو آفتاب هشتمین
سر چهارده عدد
بیدار کن خواب مرا
از وحشت این دیو و دد
+ نوشته شده توسط رسول عظیمی در دوازدهم مهر 1388 و ساعت 5:26 بعد از ظهر |

 دیدار شعرا با رهبر معظم انقلاب

 

دیدار شعرا با رهبری

 

دیدار شعرا با رهبری

دیدار شعرا با رهبری

دیدار شعرا با رهبری

دیدار شعرا با رهبری

دیدار شعرا با رهبری

دیدار شعرا با رهبری

دیدار شعرا با رهبری

دیدار شعرا با رهبری

دیدار شعرا با رهبری

دیدار شعرا با رهبری

دیدار شعرا با رهبری

دیدار شعرا با رهبری

دیدار شعرا با رهبری

دیدار شعرا با رهبری

دیدار شعرا با رهبری

دیدار شعرا با رهبری

 

دیدار شعرا با رهبری

 

+ نوشته شده توسط رسول عظیمی در شانزدهم شهریور 1388 و ساعت 12:54 بعد از ظهر |

«بيا با هم دعا كنيم»

  

وقتي كه صبح بهر نماز، بيدار مي شيم با يادتون

دست مي‌ذاريم رو سينمون مي گيم سلام اي آقاجون

سلام غريب اماممون، قربون غربتت بريم

سلام صبور اماممون، غمت  به جان‌ها مي خريم

قربون درد دلتون، قربون صبرتون بريم

قربون غمهاي دل و قربون غصه تون بريم

آقاي مهربون ما، غصه نخور تو بهر ما

قول داده ايم توبه كنيم ديگه نمي كنيم گناه

غصه نخور مهربونم، شاد مي كنيم دل شما

با يادتون در دلامون، ما برگشته ايم از هر گناه

قلبامونو تو شب قدر، صفا داديم بهر شما

با گريه هاي بر حسين، پاك كرده ايم قلبامونو

گرد و غبار قلبامون، رفته و قلب مال شما

بيا امام معصومم ، قلبهاي پاك، مال شما

ما شسته ايم قلبامونو با گريه هاي شب قدر

بيا كه قلب و دل پاك گذاشته ايم بهر شما

حالا ديگه با يادتون مي خوابيم و بلند مي شيم

سجاده را پهن مي كنيم نمازامونو مي خونيم

با يادتون ز غربت مولا حسين اشك مي ريزيم

ز غصّه هاي زينبت بر سر و سينه مي زنيم

با يادتون بهر خانم فاطمه گريه مي كنيم

از ته جان براي شادي دلش دعا كنيم

آخ كه اگه بياد که شادي دلش را ببينيم

ديگه غمي نمي بينيم بيا با هم دعا كنيم

التماس دعا

بر گرفته از :    www.webgdm.blogfa.com

+ نوشته شده توسط رسول عظیمی در چهاردهم مرداد 1388 و ساعت 9:23 قبل از ظهر |
خدا محمد را برگزيد

 

(داستان واره واقعه بعثت)

در غار حراء نشسته بود. چشمان را به افق‌هاى دور دوخته بود و با خود مى‌انديشيد. صحرا، تن آفتاب‌سوخته خود را، انگار در خُنكاى بيرنگ غروب، مى‌شست.

محمد نمى‌دانست چرا به فكر كودكى خويش افتاده است. پدر را هرگز نديده بود، اما از مادر چيزهايى به ياد داشت كه از شش سالگى فراتر نمى‌رفت . بيشتر حليمه، دايه خود را به ياد مى‌آورد و نيز جدّ خود عبدالمطلب را. اما، مهربان‌ترين دايه خويش، صحرا را، پيش از هر كس در خاطر داشت: روزهاى تنهايى؛ روزهاى چوپانى، با دست‌هايى كه هنوز بوى كودكى مى‌داد؛ روزهايى كه انديشه‌هاى طولانى در آفرينش آسمان و صحراى گسترده و كوه‌هاى برافراشته و شن‌هاى روان و خارهاى مغيلان و انديشيدن در آفريننده آنها يگانه دستاورد تنهايى او بود. آن روزها گاه دل كوچكش بهانه مادر مى‌گرفت. از مادر، شبحى به ياد مى‌آورد كه سخت محتشم بود و بسيار زيبا، در لباسى كه وقار او را همان قدر آشكار مى‌كرد كه تن او را مى‌پوشيد. تا به خاطر مىآورد، چهره مادر را، در هاله‌اى از غم مىديد. بعدها دانست كه مادر، شوى خود را زود از دست داده بود، به همان زودى كه او خود مادر را .

روزهاى حمايت جدّ پدرى نيز زياد نپاييد .

از شيرين‌ترين دوران كودكى آنچه به ياد او مى‌آمد آن نخستين سفر او با عموى بزرگوارش ابوطالب به شام بود و آن ملاقات ديدنى و در ياد ماندنى با قديس نجران . به خاطر مى‌آورد كه احترامى كه آن پير مرد بدو مىگزارد كمتر از آن نبود كه مادر با جد پدرى به او مىگذاردند .

نيز نوجوانى خود را به خاطر مى‌آورد كه به اندوختن تجربه در كاروان تجارت عمو بين مكه و شام گذشت . پاكى و بىنيازى و استغناى طبع و صداقت و امانت او در كار چنان بود كه همگنان، او را به نزاهت و امانت مىستودند و در سراسر بطحاء او را محمد امين مى‌خواندند. و اين همه سبب علاقه خديجه به او شد، كه خود جانى پاك داشت و با واگذارى تجارت خويش به او، از سال‌ها پيشتر به نيكى و پاكى و درستى و عصمت و حيا و وفا و مردانگى و هوشمندى او پى برده بود. خديجه، در بيست و پنج سالگى محمد، با او ازدواج كرد. در حالى كه خود حدود چهل سال داشت.

محمد همچنان كه بر دهانه غار حراء نشسته بود به افق مى‌نگريست و خاطرات كودكى و نوجوانى و جوانى خويش را مرور مى كرد. به خاطر مى‌آورد كه هميشه از وضع اجتماعى مكه و بت پرستى مردم و مفاسد اخلاقى و فقر و فاقه مستمندان و محرومان كه با خرد و ايمان او سازگار نمىآمد رنج مى‌برده است. او همواره از خود پرسيده بود: آيا راهى نيست؟ با تجربه‌هايى كه از سفر شام داشت دريافته بود كه به هر كجا رود آسمان همين رنگ است و بايد راهى براى نجات جهان بجويد. با خود مى‌گفت: تنها خداست كه راهنماست.

محمد به مرز چهل سالگى رسيده بود. تبلور آن رنجمايه‌ها در جان او باعث شده بود كه اوقات بسيارى را در بيرون مكه به تفكر و دعا بگذراند، تا شايد خداوند بشريت را از گرداب ابتلا برهاند. او هر ساله سه ماه رجب و شعبان و رمضان را در غار حراء به عبادت مىگذرانيد.

آن شب، شب بيست و هفتم رجب بود. محمد غرق در انديشه بود كه ناگاه صدايى گيرا و گرم در غار پيچيد:

بخوان! اقرأ

محمد، در هراسى و هم آلود به اطراف نگريست .

صدا دوباره گفت:

بخوان!

اين بار محمد با بيم و ترديد گفت:

من خواندن نمى‌دانم .

صدا پاسخ داد:

بخوان به نام پروردگارت كه آدمى را از لخته خونى آفريد. بخوان و پروردگار تو ارجمندترين است، همو كه با قلم آموخت ، و به آدمى آنچه را كه نميدانست بياموخت...

و او هر چه را كه فرشته وحى فرو خوانده بود باز خواند.

هنگامى كه از غار پايين مى‌آمد، زير بار عظيم نبوت و خاتميت، به جذبه الوهى عشق برخود مىلرزيد. از اين رو وقتى به خانه رسيد به خديجه كه از دير آمدن او سخت دلواپس شده بود گفت:

مرا بپوشان، احساس خستگى و سرما مى‌كنم!

و چون خديجه علت را جويا شد، گفت:

آنچه امشب بر من گذشت بيش از طاقت من بود، امشب من به پيامبرى خدا برگزيده شدم!

خديجه كه از شادمانى سر از پا نمى‌شناخت، در حالى كه روپوشى پشمى و بلند بر قامت او مى‌پوشانيد گفت:

من از مدت‌ها پيش در انتظار چنين روزى بودم، ميدانستم كه تو با ديگران بسيار فرق دارى، اينك در پيشگاه خدا شهادت مىدهم كه تو آخرين رسول خدايى و به تو ايمان مى‌آورم.

پيامبر دست همسرش را كه براى بيعت با او پيش آورده بود به مهربانى فشرد و گلخند زيبايى كه بر چهره همسر زد، امضاى ابديت و شگون ايمان او شد و اين نخستين ايمان بود.

پس از آن، على كه در خانه محمد بود با پيامبر بيعت كرد. او با آن كه هنوز به بلوغ نرسيده بود دست پيش آورد و همچون خديجه، با پسر عموى خود كه اينك پيامبر خدا شده بود به پيامبرى بيعت كرد .

واين چنين محمدص برگزيده شد.....

منبع : سايت تبيان

+ نوشته شده توسط رسول عظیمی در نوزدهم مرداد 1386 و ساعت 1:32 بعد از ظهر |

در پی ارتحال فقیه مجاهد مرحوم مغفور حضرت آیت ‌الله آقای فاضل‌ لنکرانی رضوان ‌الله ‌تعالی ‌علیه حضرت آیت الله خامنه ای رهبر معظم انقلاب اسلامی پیام تسلیتی صادر فرمودند.

 

متن پیام به این شرح است:

بسم الله الرحمن الرحیم
انا لله و انا الیه راجعون
با تأسف و تأثر فراوان از ارتحال فقیه مجاهد مرحوم مغفور حضرت آیت ‌الله آقای فاضل ‌لنکرانی رضوان ‌الله ‌تعالی‌علیه اطلاع یافتم.

این ضایعه ‌ئی سنگین برای حوزه‌ علمیه‌ و ملت شریف ایران است.
حوزه‌ی علمیه یکی از استوانه های علمی و تحقیقی و یکی از استادان برجسته‌ خود، و ملت ایران یکی از مراجع تقلید انقلابی و بیدار و پرتحرک خود را از دست داد.

ایشان در سالهای طولانیِ دوران اختناق در شمار برجستگانی از حوزه‌ علمیه‌ قم بودند که در میدانهای گوناگون مبارزات حضور داشته و رنج تبعید را به جان خریدند، و پس از پیروزی انقلاب از جمله‌ روحانیون نامداری بودند که نقشهای مهمی در همه‌ موارد حساس ایفاء نمودند. رحمت خدا بر ایشان باد.
اینجانب این مصیبت بزرگ را به حضرت بقیه ‌الله ارواحنافداه و به مراجع عظام و علمای اعلام و فضلاء و طلاب حوزه‌ مبارکه و به عموم ملت ایران تسلیت میگویم.

همچنین به خانواده‌ مکرّم و آقازادگان ارجمند و دیگر بازماندگان و منسوبان ایشان عرض تسلیت کرده، تسلّا و صبر آنان را از خداوند متعال مسألت مینمایم.

والسلام علی عباد الله الصالحین
سیّدعلی خامنه‌ای
بیست و ششم خرداد 1386 

+ نوشته شده توسط رسول عظیمی در بیست و هفتم خرداد 1386 و ساعت 8:56 بعد از ظهر |
اعجاز    
    

نام مقدس ( الله ) که توسط ابرها تشکیل شده است.



(لا اله الا الله) که توسط درختان جنگلی در آلمان تشکیل شده است هم اکنون دولت آلمان از این جنگل محافظت می کند.



نمایی از یک کندوی عسل .



درختی در سیدنی استرالیا که شبیه یک نمازگذار در حال رکوع می باشد .این درخت رو به قبله قرار دارد.



در آیه سی و هفت سوره ( الرحمن ) ذکر شده است که کهکشان به صورت یک گل رز قرمز است و شما می توانید این واقعیت را زیر تلسکوپ ببینید .


+ نوشته شده توسط رسول عظیمی در بیست و یکم خرداد 1386 و ساعت 7:12 قبل از ظهر |

سارا هشت ساله بود که از صحبت پدرمادرش فهمید برادر کوچکش سخت مریض است و پولی هم برای مداوای آن ندارند.
پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمیتوانست هزینهء جراحی پر خرج برادرش را بپردازد.
سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد سارا با ناراحتی به اتاقش رفت و از زیر تخت قلک کوچکش را درآورد.
قلک را شکست. سکه ها رو رو تخت ریخت و آنها رو شمرد .فقط پنج دلار.
بعد آهسته از در عقبی خارج شد و چند کوچه رفت بالاتر به داروخانه رفت.
جلوی پیشخوان انتظار کشید تا دارساز به او توجه کند ولی داروساز سرش به مشتریان گرم بود بالاخره سارا حوصلش سر
رفت و سکه ها رو محکم رو شیشه پیشخوان ریخت.
داروساز جاخورد و گفت چه میخواهی؟
دخترک جواب داد برادرم خیلی مریضِ می خوام معجزه بخرم قیمتش چقدراست؟
دارو ساز با تعجب پرسید چی بخری عزیزم!!؟
دخترک توضیح داد برادر کوچکش چیزی در سرش رفته و بابام می گوید فقطمعجزه میتواند او را نجات دهد من هم می خواهم
معجزه بخرم قیمتش چقدر است.داروسازگفت:
متاسفم دختر جان ولی ما اینجا معجره نمی فروشیم.
چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت شما رو به خدا برادرم خیلی مریض ِو بابام پول ندارد و این همهء پول من است. من از
کـــــجــا می توانم معجزه بخرم؟؟؟؟
مردی که گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت از دخترک پرسید:چقدر پول داری؟
دخترک پولهارا کف دستش ریخت و به مرد نشان داد.مد لبخندی زد وگفت:
آه چه جالب!!!فکر میکنم این پول برای خرید معجزه کافی باشه.بعد به آرامی دست اورا گرفت و گفت من میخوام برادر و والدینت را ببینم فکر میکنم معجزهء برادرت پیش من باشه ان مرد دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شیکاگو بود.فردای
آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت. پس از جراحی پدر نزد دکتر رفت و گفت از شما متشکرم نجات پسرم یک معجزه واقعی بود،می خواهم بدانم بابت هزینهء عمل جراحی چقدر باید پرداخت کنم؟
دکتر لبخندی زد و گفت فقط 5 دلار.
شاد باشین

+ نوشته شده توسط رسول عظیمی در پانزدهم خرداد 1386 و ساعت 12:2 بعد از ظهر |
Locations of visitors to this page

Visitor Map
Create your own visitor map!